تبليغاتX

webloger site

نه انقدر کوتاه که فکر می کنید
«پشت پنجره »

 

جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت

جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش  همه چیزو دیده ... ولی حرفی نزد.

مادربزرگ به سالي گفت "توي شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست

بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.

چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"

 

  ********************************

گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید.. هرکاری که شیطان دایم اون رو به رختون میکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده. همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره!

بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه.

 

همیشه به خاطر داشته باشید:

*خدا پشت پنجره ایستاده*

  


ادامه مطلب
لينک ثابت| جمعه هشتم آبان 1388ساعت 9:13  توسط مهیار | 
سالک و پیر مرد

 

پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود
پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟
سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي كنند
پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي
سالك گفت : چرا ؟
پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند
سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟
پير مرد گفت : تا راست چه باشد
سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند
پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟
سالك گفت : نه
پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟
سالك گفت : ندانم
پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم
سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم
پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي
سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم
پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد
سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟
پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند
پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند
سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند
پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد
دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري
سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم
پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن
سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي
سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند
پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد
سالك روزي دگر بماند
پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت
سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش
پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم
سالك گفت : بر شنيدن بي تابم
پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي
سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم
پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد
سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد
پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود
سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم
پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي
سالك گفت : آري
پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو
سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟
پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است
سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟
پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي
سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود
پير مرد گفت : نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟
سالك گفت : همان كنم كه تو گويي
سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت
مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس
سالك گفت : چرا ؟
مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند
سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند
مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گويي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن
سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد
پير مرد گفت : چه ديدي ؟
سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت
پير مرد گفت : وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند نه آنگونه كه خود خواهي.

 


ادامه مطلب
لينک ثابت| یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 0:14  توسط مهیار | 
شيرين ترين و آموزنده ترين لحظه زندگي پروفسور حسابي

 

  

مطلبی که در ادامه می آید خلاصه شده بخش ملاقات با اینشتن از کتاب استاد عشق به قلم ایرج حسابی پسرپروفسور می باشد , هرچند این کتاب تنها کتابی است که بطور مشخص به زندگی نامه پروفسور حسابی پرداخته است واطلاعات بسیار ارزشمندی از زندگی این استاد ایرانی ارایه داده است , اما نوع نگارش آن خالی ازمشکل نیست و نکته مهمتر تاریخ حوادث است که بطور مشخص به آنها دركتاب اشاره اي نشده است , اما خلاصه بخش ملاقات با اینشتن پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشتند كه مهم ترين آنها بي  نهایت بودن ذرات بود , در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کنند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که بطور مستقیم با دفتر پروفسوراینشتن تماس بگیرد بنابراین ایشان نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی ایشان به این دانشگاه دعوت میشوند و وقت ملاقاتی با دستیار اینشتن برایشان مشخص میشود پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور اینشتن تعیین می شود که نظریه خود را بصورت حضوری با ایشان مطرح كنيد پروفسور حسابی نقل می کنند که وقتی برای اولین باربا بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت اینشتن روبه رو شدم ایشان را بی اندازه ساده , آرام و متواضع یافتم و البته فوق العاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش , به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفتر کارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار من روی مبل نشست , نظریه خود را در ارتباط با بی نهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم ، بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند ، گفتند که ما یکماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد.

يكماه بعد وقتي دوباره به ملاقات اینشتن رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارم می  توانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد باورم نمی شد که چه شنیده ام , دیگر از خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم , در ادامه اما توضیح دادند که البته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند, به این ترتیب با پی گیری دستیار و نامه ای با امضا اینشتن بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو امکانات لازم را در اختیار من قرار داد و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند , اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم , متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است , بسرعت آن را نزد ریس آزمایشگاه بردم و مسله را توضیح دادم , ریس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است , گفتم اما با این روش امکان سو استفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطا های احتمالی همکاران خیلی ناچیز است .

بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد , با تشویق حاضرین در جلسه , وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم اینشتن در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخاستند, من که کاملا مضطرب شده و دست وپای خود را گم کرده بودم با اشاره اینشتن و نشتستن در کنار ایشان و کمی صحبت که با من کردند آرام تر شده و سپس به پای تخته رفتم و شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور اینشتن من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله ؟ گفتم نمی خواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیر الان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیار شماست .

آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرین ترین و آموزنده ترین لحظات زندگیم بود وقتي بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت اینشتن من را استاد خود خطاب کرد و من نيز بزرگترين درس زندگيم را نيز انجا آموختم که هر چه انسانی وجود ارزشمند تری دارد همان اندازه متواضع , مودب و فروتن نیز هست !! يكماه بعد بعد از کسب درجه دکترا اینشتن به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم.


ادامه مطلب
لينک ثابت| سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 11:57  توسط مهیار | 
رهگذر و ابلیس

 

پناه مي برم به خدا، از شر شيطان رانده شده

 

مردي كنار بيراهه اي ايستاده بود.

ابليس را ديد كه با انواع طنابها به دوش در گذر است.

كنجكاو شد و پرسيد: اي ابليس اين طنابها براي چيست؟

جواب داد: براي اسارت ادميزاد

طنابهاي نازك براي افراد ضعيف النفس و سست ايمان،

طنابهاي كلفت هم براي اناني كه دير وسوسه مي شوند.

سپس از كيسه اي طنابهاي پاره شده اي بيرون ريخت و گفت:

اينها را هم انسانهاي باايمان كه راضي به رضاي خدايند و اعتماد به نفس

داشتند، پاره كرده اند و اسارت را نپذيرفتند.

مرد گفت طناب من كدام است؟

ابليس گفت: اگر كمكم كني كه اين ريسمان هاي پاره را گره زنم، خطاي تو را

به حساب ديگران مي گذارم...

مرد قبول كرد!

ابليس خنده كنان گفت:

عجب، با اين ريسمان هاي پاره هم مي شود انسان هايي چون تو را به

بندگي گرفت!

راستي طناب ما كدام است؟..


ادامه مطلب
لينک ثابت| یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 14:6  توسط مهیار | 

 

سلام به همه رفقای گلللللللللللللللللم

 

امروز بهترین روز زندگیم بود

 

یعنی تو.......... عروسی بود

 

دانشگاه سراسری قبول شدم

همتونو می بوسم

بای


ادامه مطلب
لينک ثابت| چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 20:0  توسط مهیار | 
پيشداوري

 

روزي دهقان و همسرش جهت بردن بذر به مزرعه مجبور شدند كودك خردسالشان را كه خواب بود براي مدت كوتاهي در منزل تنها بگذارند و از طرفي وجود سگ با وفاي نگهبان در منزل خيالشان را از خطر جانوران درنده همچون گرگ اسوده مي كرد.

چون ان دو فارغ از كار برگشتند سگ را با پوزه خونين و بي تاب رو در روي خود ديدند كه انتظار امدن انها را مي كشيد. زن فرياد بر اورد سگ كودكم را خورد و مرد دهقان بي درنگ بر پيشاني سگ نشانه رفت و با شليك يك گلوله ان را از پاي در اورد.

چون سراسيمه به درون خانه رفتند ديدند كودك هنوز در خواب عميق است و گرگي از پاي در امده و با بدن خونين نقش بر زمين افتاده است و اتاق از جنگ سخت گرگ و سگ حكايت مي كند.

 

بسيار سوال و افسوس و هيچ پاسخي

اما فقط يك سوال: راستي ان دهقان با پيشداوري نابجاي خود چگونه مي تواند درون خود را التيام بخشد؟

پس بياييم قبل از هر چيز نسبت به يكديگر پيشداوري نكنيم

و گاهي خود را نسبت به كردار، پندار و گفتار ديگران افزون كنيم.

  

برگي از قصه هاي مددكاري

                      «شهرام سرابي»

((نظر يادتون نره))


ادامه مطلب
لينک ثابت| یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 11:21  توسط مهیار | 
بدترین و بهترین ادم دنیا

 

مطلب قشنگیه از دست ندینش

((نظر دادن رو فراموش نکنید))

روزي حضرت موسي (ع) رو به درگاه خداوند درخواست نمود:

«بار الها! مي خواهم بدترين بنده ات را ببينم.»

ندا امد:

«صبح زود به درب ورودي شهر برو. اولين كسي كه از شهر خارج شد او بدترين بنده من است.»

حضرت موسي (ع) اول صبح روز بعد به درب ورودي شهر رفت.

پدري با فرزندش اولين نفري بودند كه از درب شهر خارج شدند.

حضرت موسي (ع) پيش خود گفت:

«بدبخت خبر ندارد بدترين خلق خداست!»

حضرت موسي (ع) پس از بازگشت رو به درگاه خداوند نمود و ضمن تقديم سپاس از اجابت خواسته اش ،

عرضه داشت كه:

«با الها!حال مي خواهم بهترين بنده ات را ببينم.»

ندا امد:

«اخر شب به درب ورودي شهر برو. اخرين نفري كه وارد شهر شود او بهترين بنده من است.»

هنگامي كه شب شد حضرت موسي (ع) به درب ورودي شهر رفت.

با تعجب ديد كه اخرين نفري كه از درب شهر وارد گرديد همان پدر با فرزندش مي باشد.

حضرت موسي (ع) رو به درگاه خداوند با تعجب و درماندگي عرضه داشت:

«بار الها!چگونه ممكن است كه بدترين و بهترين بنده ات يك نفر باشد؟»

ندا امد:

يا موسي! اين بنده صبح كه مي خواست با فرزندش از درب ورودي شهر خارج شود بدترين بنده من بود.

اما...»

اما هنگامي كه نگاه فرزندش به كوههاي عظيم افتاد از پدرش پرسيد:

«بابا! بزرگتر از اين كوهها چيست؟»

پدر گفت:

«زمين»

فرزند پرسيد:

«بابا! بزرگتر از زمين چيست؟»

پدر جواب داد:

«اسمانها»

فرزند پرسيد:

«بابا! بزرگتر از اسمانها چيست؟»

پدر در حالي كه به فرزندش نگاه ميكرد، اشك از ديدگانش جاري شد و گفت:

«فرزندم! گناهان پدرت است كه از اسمانها نيز بزرگتر است...»

فرزند پرسيد:

«بابا! بزرگتر از گناهان تو چيست؟»

پدر كه ديگر طاقتش تمام شده بود نتوانست ديدگان ابر الود خويش را كنترل نمايد. به ناگاه بغضش تركيد و گفت:

«دلبندم! بخشندگي خداي بزرگ از تمام هر چه هست بزرگتر و عظيمتر است...!»

نتیجه:

هر گاه بدانيم كه نيروي عظيمي همچون نيروي لايتناهي خداوند پشت و پناه ماست،

«پس ديگر نگراني براي چيست؟»

تا وقتي خدا را داريم؛

«نبايد بگوييم مشكل بزرگ داريم، بايد به مشكلات بگوييم خداي بزرگ داريم»

 

 


ادامه مطلب
لينک ثابت| چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 9:11  توسط مهیار | 
خدا را شکر

 سلام دوستان

از غیبت طولانیم واقعا عذر می خوام

اینم یه مطلب جدید

اگه قدیمیه منو ببخشید

 

خدا را شكركه تمام شب صداي خرخر شوهرم را مي شنوم . اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.

thankful for the husband who snoser all night, because that means he is healthy and alive at home asleep with me

 

خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است.اين يعني او در خانه است و در خيابانها پرسه نمي زند.

I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes, because that means she is at home not on the street . 

 

خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.

I am thankful for the taxes that I pay , because it means that I am employed .

 

خدا را شكر كه بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع كنم. اين يعني در ميان دوستانم  بوده ام.

I am thankful for the mess to clean after a party , because it means that I have been surrounded by friends .

 

خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.

I am thankful for the clothes that a fit a little too snag , because it means I have enough to eat

 

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.

I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because it means I have been capable of working hard .

 

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم.

I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning , because it means I have a home .

 

خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.

I am thankful for the parking spot I find at the farend of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I have been blessed with transportation  

 

 

خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.

I am thankful for the noise I have to bear from neighbors , because it means that I can hear.

 

خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.

I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear

 

خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.

I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive

 

خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.

I am thankful for being sick once in a while , because it reminds me that I am healthy most of the time .

 

خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.

I am thankful for the becoming broke on shopping for new year , because it means I have beloved ones to buy gifts for them

 

 خداراشكر...خدارا شكر...خدارا شكر

 ((خدا را شکر که دوستانم در مورد این مطلب نظر می دهند )) 

((نظر یادت نره)) 

 


ادامه مطلب
لينک ثابت| دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 13:20  توسط مهیار | 
به زودي با دارن شان
 

 Image and video hosting by TinyPic

کاور اولین کتاب از ۱۲ جلد از سری کتاب های قصه های سرزمین اشباح نوشته ی

((دارن شان))

به زودی در مورد این کتاب ها و فیلمش که در حال ساخت چیز های زیادی میگم

 


ادامه مطلب
لينک ثابت| شنبه دوم خرداد 1388ساعت 12:2  توسط مهیار | 
 

تولد تولد

تولدش مبارک

امروز تولد ۱سالگیه وبلاگمه

این کیکم برای تولدش از تو گوگل کش رفتم 

Image and video hosting by TinyPic

ادامه مطلب
لينک ثابت| پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 16:27  توسط مهیار | 
وبلاگ من
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
طراح قالب
نويسندگان
مهیار
مهيار
امکانات


اين سايت را 
صفحه خانگي خود كنيد !   تماس با مدير سايت !   اضافه کردن اين سايت به علاقه منديها !   لينک RSS
در باره وبلاگ
سلام دوستان
در این وبلاگ شما می تونین داستان های کوتاه(نه انقدر کوتاه) زیبایی را از نویسنده های مختلف بخوانید
همچنین خواهش می کنم اگر داستان های کوتاهی که خودتون دارین و یا نوشتین رو برام میل کنین تا بزارم روی وبلاگ
امیدوارم با دادن نظر های سازنده تون باعث پیشرفت هر چه بهتر ما بشین
(در ضمن براي تبادل لينك فقط كافيه كه نظر بدين ودر نظرتون بنويسيد كه شما رو با چه اسمي لينك كنم)
وبلاگ من رو با اسم ((دنيا داستان كوتاه)) لينك كنيد

آرشيو مطالب
داستان نه انقدر کوتاه
داستان کوتاه
مطالب جالب
عکس
مختلف
آرشيو
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
پيوندهاي روزانه
فروتل
تک ستاره
سما بلاگ
لينک دوستان
ferozen-city
  rapall
  131rap
  parazit
  kagash
  anjoman 13
  شعر
  didaniha
  rap persian
  داستان عشق
  eshghe morde
  دهکده عاشقا
  حرف حساب
  طنز جدی سیاسی
  الهه عشق
  من عاشق رمانم
  عسل بانو
  عاشقانه هاي گل ياس
  من دوست دختر مي خوام
  رقص مرك
  خاطرات من
  اسمون بی ستاره
  دنیای سینما و تلویزیون-مژده
  حجر و مجر
  خانه ی رپ
  اهل قلم
  باران غم
  جامع ترین وبلاگ جک
  گیلانک
  کاریکلماتور
  کاس کولی
  عشق عشق عشق
  فقط خداست که با وفاست
  داستان های کوتاه خانواده جوادی
  وبلاگ مهندس انصاری
  تاج ترانه
  من & فرزاد
  اس ام اس با حال جوك خفن داستان كوتاه...
  تك تاز چت
  مجله اينترنتي 1پارس
  شعر هاي عشقولانه مهديا
  فرصت زندگي
  سلامتي و تناسب اندام
  بهنام ناطقي
  خبرگزاري فارس
  يادداشت هاي يك ديوانه
  اخبار هاليوود
  :-)(-:
  دختراي دم بخت
  كتابخونه
  ...
  هماي
  مرجع طنز و سرگرمي بلاگفا
  دختر10000ولتي
  وبلاگ عرفان
  عروووسك
  ++ورود پسرا ممنوع++
  جالب و با مزه
  تم اس ام اس جوك قالب موبايل بازي ترفند...
  پايگاه طنز ايران
  يه دختر بلللللا
  نايت اسكين
  ضد دختر ( پسراي باحال ضد دختر بيان تو)
  نوشته های یه دونه دختر 17 ساله
  وبلاگ رسمي جومونگ
  دانلود اهنگ هاي داريوش
  شيطنت 3 دختر خوشگل
  بزرگترين گروه دختر پسرا
  بكس دختر
  بزرگترين گروه كل كل دختر پسرا
  جت اپ
  الهه عشق
  گروه نقشه کشی دانشکده چمران رشت
  " كارت شارژ ايرانسل مفتي + Cpanel11 مجاني "
  ديباچه زرين
  تک پسر::قالب ساز
لوگوي دوستان
طراح حرفه اي قالب هاي وبلاگ
جستجو




آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

:طراح قالب:
تک پسر يک سايت واقعا تک

 

*
*
*
*
*
*
*